تبليغاتX
شاید هنوز آهویی در باد می گرید


شاید هنوز آهویی در باد می گرید

 

 

(۱)

درست که فکر می کنم

رودخانه ها سال به سال پیرتر می شوند

دریاها بزرگ وبزرگ تر

دنیا کوچک وکوچک تر

آن قدر که هیچ ربطی به همدیگر نداریم

آن قدر که فراموش می کنیم

تکرار چند هجای کوتاه وبلند

هیچ رابطه ای را گره نمی زند

حرف

     حرف رودخانه ودریا ودنیا است  

به رودخانه ها دست می دهم

به دریا پیراهنی از عطر آب

به دنیا  فراموشی بزرگی

دریا با من نسبتی دارد

رودخانه ها رگان خشکیده من انند

ودنیا ...

 

(۲)

 

درست نمی دانم !

کدام ماه سال است؟

غچی ها آواز نمی خوانند

پروانه ها از باد می ترسند

عصر ها

ابرهای دلگیری

 دنیا را به آغوش می کشند

و هیچ شب بویی ماه را در خواب نمی بیند

درست نمی دانم !

امسال چند ماه است؟

وکدام ماه سال است؟

که هیچ چیز سرجایش نیست

و از تو

حرف کمتر به زبان می آید

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/08/19ساعت 16:57 توسط حسن ابراهیمی| |

 

(۱)

چه فرق می کند

باد ها

از کدام سمت می وزند ؟

وپرچم ها کدام سو تکان می خورند !؟

وقتی در سرزمین من

مرگ آهسته قدم بر می دارد

به انارهای نارس قندهار دست می برند

به بودا شلیک می کنند

ونام هیچ خیابانی را در بلخ

"غزل " صدا نمی زنند

چه فرق می کند

در سرزمین من

هیچ رودخانه ای در زادگاهش نمی میرد

وبهار که می رود

در من هیچ دستی رنگ نمی گیرد

بادها

از کدام سمت می وزند ؟

پرچم ها کدام سو تکان می خو.رند!؟

مرگ از شانه هایم بالا می رود ...!

 

 (۲)

  

راه می افتم

واز خود عبور می دهم

تمام چیزهایی را ...!

به همین سادگی که فکرش را می کنی

مثل دستور قتل عام گلهای نسترن

مثل  مردن رودخانه ای  در زادگاهش

مثل کشیدن آه به تاسف خود کشی ماه

در تنهایی عمیق چاه

آه....!

هنوز چیزی باقی است

برای عبور از خود

و دلتنگی کسی را دارم !

که وقتی راه می افتد

آب از آب تکان نمی خورد

 

 

 

نوشته شده در 88/07/05ساعت 17:51 توسط حسن ابراهیمی| |

 

وقتی صدایت در باد می دود

چشمانت  گرگان گرسنه اند

که تمام گردنه را دور می زنند

وبرف که می بارد

هنوز دامنه های بنفشه پوش

بوی تازگی دستانت را می دهند

زمستان

بر گرده کوهستان

دل تنگی زنی را دارد

که فکر می کند

چقدر شبیه من است ....!

چه فرق می کند ؟

بادها از کدام سمت می وزند !

از کدام سو کوهستان را دور می زنند ؟

وقتی که تو نیستی

وبرف که می بارد

هنوز کوهستان

بوی تازگی بنفشه و برف را می دهد

 

نوشته شده در 88/06/15ساعت 15:8 توسط حسن ابراهیمی| |

 

 (۱)

شاید هنوز آهویی در باد گریه می کند

وزنی در دلم آبستن است

ورود خانه ای در من گیج می زند

دستانت به تازگی خیابانی دست نخورده

وباران

که هنوز به رگ های من می ریزد

جهان به هم می ریزد

هیچ کس چراغ به گورستان نمی برد

ودر من  دل هیچ زنی برای من نمی گرید

شاید مرده ام

وهیچ خبری از تو نیست !

 

 (۲)

از خود که می گذرم

پرنده ای می مانم

که در تو ارتفاع می گیرد

تا هیچ  صدای گلوله ای در دلم

مرگ را بوسه نزند

وهیچ  وسوسۀخوشه ای گندم

زمین را به من نسبت ندهد

دلم را به هیچ درختی نمی بندم

سیاهی بختم را دکمه نمی بندم

در عصر

از خود که بر می گردم

بگذار

پرنده ای در تو ارتفاع بگیرد

از باران می ترسم

وهیچ مرگی تنهاییم را پر نمی کند

سرگردانی واژه ای را می بینم

که با من نسبتی دارد

و در تو دست ودلی نمی رود

تا باز گردد

 

 

(۳)

هوای دهانت

کوه به کوه

چون مادیان سفیدی در من می تازد

وتمام تن ام را شیهه می کشد

باد وحشیانه پیراهن ام را به دندان می گیرد

بگذار

هوای دهانت را نفس بکشم

وبا چند بوسه

چون ماده پلنگی که ماه به دندان دارد

در ذهن جنگل

فراموش شوی

هوای دهانت را نفس می کشم

تا گوزن های آبستن

به خاطر بسپارند روزگاری عاشق بودند

بگذار آسمان ابری شود

کمی ببارم

آرام تر شوم

 وخیابان نفس بکشد هوای دهانت را

 

 

(۴)

 

دروازه آهسته باز شد

دلی آن سو

که پاهایش بر روی دستانت

"لیز" می خورد

فشار اتاق سقوط می کند

از 100 به زیر 0 –

سرمای شدیدی زیر رگ هایم "بازیگوشی" می کند

کلاه ودستکش زمستانی ات را بردار

دروازه آهسته باز شد

بزن بیرون

بگذار دستانت بیرون از هوای تو نفس بکشد

ودلی تازه کند

پرنده های جهان را

 به پیرهن سبزت دکمه کن

وشیارهای تن ات را پر از باران

گیسوانت را به باد بده

تا زنان شهریور ماه دلم را

به دار آویزم

کلاه ودستکش زمستانی ات را دور بینداز

فاصله کمی است

میان این سو وآن سو

سقوط فشار و ارتفاع دستانت

شبیه دروازه یی دو دل مانده

میان من وتو

چقدر دور است

همین فاصله وقتی دلی مرده باشد

 

 

(۵)

درخت در باد

به پرنده

دست تکان می دهد

وسیب به زمین

جاذبه ای از جنس تو

در هیچ مداری عبور نکرده است

شاید دستانت را برای خود نگه داشته ای

تا اتفاق بیفتی

مثل افتادن ساده یک سیب

مثل برش هوا زیر دو بال پرنده

مثل سرگردانی رودخانه ای در من

اصلن شاید جهان برای تو قانونی ندارد

مداری نباشد

ورودخانه ای

اصلن در پای درخت نمیمیرد

سیبی در من سقوط نمی کند

در عبور از من

دستانت را برای خود نگه داشته ای

تا اتفاق بیفتی

 ودستمالت را در باد

تکان بدهی 

 

 

(۶)

 

در تو پهلو می گیرند

قایق های خسته ودل تنگ

ودلم یک هیچ است

 تورهای خالی و مردان غم انگیز

بر می گردند

 ماهی های دلت عاشق اند

دستان خالی ام یک هیچ است

ودلم،قایق خسته ای

در تو پهلو می گیرد

همین تور های خالی

ماهی های عاشق

ومرگی که هیچ ربطی به فلسفه ندارد

تو همیشه طوفانی

من فلسفه یک مرگ که هیچ ربطی به فلسفه ندارم

بر می گردم

 در تو پهلو می گیرم

دلم یک هیچ است

 

 

نوشته شده در 88/05/13ساعت 11:9 توسط حسن ابراهیمی| |

دور افتاده ام

از خود وبي خودي نگران

كسي مرا صدا مي زند

دروازه را ببند

هيچ صدايي دلخوشي تو را بر نمي گرداند

هنوز قاب عكس ها  دست نخورده مانده

و پيراهنم بوي گل هاي اقاقي را نمي دهند

فراموشت شد

آن درخت بيد مجنون بود

وتو ليلي  از جنس صداي خود

دور افتاده تر از دهكده اي  

در دور دست ترين فاصله ها

كه هيچ صدايي به گوش من نمي رسد

حتي صداي خودش را هم نمي پيچاند

هيچ صدايي فاصله ها را نمي فهمد

برنمي گردد

صدا نمي زند دور اقتاده ام

آخرين نفس هاي دهكده بوي گل هاي اقاقي مي دهد

چشمهايم را مي بندم

در باز مي شود

باد دست به ديوار ها مي كشد

هنوز قاب عكس ها دست نخورده اند

                   ********

 

(۲)

 

درختان گریستند

وهنوز پرندگان آواز می خوانند

شاید هرگز

فصلی دوباره آغاز نمی شود

 

(۳)

 

دل روسپی من

از آینه ها نوشید

نوشید

مست شد

به خیابان زد

تلو تلو

جهان به دور سرش چرخ می زد

مثل یک پرنده

چرخید

چرخید

دلش بد شد

خسته از چرخش پرنده به دور سرش

تمام جهان را بالا آورد

خیابان های پاریس را در کابل

چنداول را در لندن

بامیان فرعون زاده می خواست

دست به جیب اش برد

سیگاری آتش زد

نوشته شده در 88/04/08ساعت 18:4 توسط حسن ابراهیمی| |


Design By : Night Skin